ذبيح الله صفا

813

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اجر دردم در لحد بگشود درهاى بهشت * وز نعيم درد عشقت دوزخ‌آشامم هنوز مو بمويم رشتهء زنار شد وز ناكسى * در خرابات مغان بدنام اسلامم هنوز آبم آتش گشت و خاكم شد بخاكستر بدل * وندرين ره كس نمىداند سرانجامم هنوز بس كه صياد مرا هر گوشه دام و دانه‌ييست * دانه شد در صيدگاهم سبز و در دامم هنوز آفتاب هستيم عرفى بزردى ميل كرد * وز شب يلداى غم در اول شامم هنوز * ما گريبان دل از گلهاى غم پر كرده‌ايم * از شراب تلخكامى جام جم پر كرده‌ايم مژده باد اى دل نثار كام را آماده باش * كز گل پژمردگى دامان غم پر كرده‌ايم نالهء ناقوس را در خون مكش زاهد كه ما * گوش از لبيك لبيك حرم پر كرده‌ايم تيغ و سر بر كف بسوى عشق رفتم گفت رو * كز شهيدان عافيت‌زار عدم پر كرده‌ايم خوش برآ عرفى زمانى با دلم خاموش باش * كز هجوم ناله بازار الم پر كرده‌ايم * ز من نبود فغانى كه دوش مىكردم * نصيحت غم روى تو گوش مىكردم فغان نه شيوهء اهل دلست اى بلبل * و گرنه من ز تو افزون خروش مىكردم گرم بمجمع افسردگان قدم مىرفت * بناله‌يى همه را شعله‌پوش مىكردم ز دست محتسب آمد به سنگ بدنامى * سبوى مى كه منش زيب دوش مىكردم اگر برازفشانى دلم ارادت داشت * چها بعابد طاعت‌فروش مىكردم منم بدين همه تردامنى همان عرفى * كه عيب زاهد پشمينه‌پوش مىكردم * حرم‌جويان درى را مىپرستند * فقيهان دفترى را مىپرستند برافگن هر دو تا معلوم گردد * كه ياران ديگرى را مىپرستند * عشق آمد و نيستى بيغما برخاست * از خرمن دل برق تمنا برخاست دل معركهء بوقلمونى برچيد * چشمم ز دريچهء تماشا برخاست *